aloneeyes_smn@yahoo.com

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386 ساعت 00:37 AM

 

بر روی ساحل ایستاده ام . یک کشتی در کنار من بادبان های سفیدش را به روی نسیم صبحگاهی می گشاید و آماده می شود تا در اقیانوس آبی حرکت کند . او نمادی از زیبایی و قدرت است . می ایستم و تماشایش می کنم تا این که عاقبت مانند تکه ای از ابر سفید که در محل تلاقی دریا و آسمان پدید می آید فرسنگ ها از من دور می شود .

است ؛ همین و بس . وقتی او از کنار من گذشت دارای دکل ، بادبان و تنه سنگینی بود و اکنون هم به همان بزرگی و قدرت است و می رود تا بار خود را به مقصد برساند .

گر چه اندازه او به تدریج در حیطه دید و رویت من کوچک و ناچیز شد ، اما او ذره ای از بزرگی و عظمتش را از دست نداده و درست در همان لحظه ای که فردی در کنار من می گوید : " او رفت ! " چشم های دیگری به تماشای او می نشیند و صدا های دیگر فریاد بر می آورد که : " او آمد " و این مفهوم مرگ در حیات مادی است .