aloneeyes_smn@yahoo.com

آموزش زبان در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386 ساعت 00:37 AM

 

بر روی ساحل ایستاده ام . یک کشتی در کنار من بادبان های سفیدش را به روی نسیم صبحگاهی می گشاید و آماده می شود تا در اقیانوس آبی حرکت کند . او نمادی از زیبایی و قدرت است . می ایستم و تماشایش می کنم تا این که عاقبت مانند تکه ای از ابر سفید که در محل تلاقی دریا و آسمان پدید می آید فرسنگ ها از من دور می شود .

است ؛ همین و بس . وقتی او از کنار من گذشت دارای دکل ، بادبان و تنه سنگینی بود و اکنون هم به همان بزرگی و قدرت است و می رود تا بار خود را به مقصد برساند .

گر چه اندازه او به تدریج در حیطه دید و رویت من کوچک و ناچیز شد ، اما او ذره ای از بزرگی و عظمتش را از دست نداده و درست در همان لحظه ای که فردی در کنار من می گوید : " او رفت ! " چشم های دیگری به تماشای او می نشیند و صدا های دیگر فریاد بر می آورد که : " او آمد " و این مفهوم مرگ در حیات مادی است .

 

یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386 ساعت 00:11 AM

گاهی اوقات از خود می پرسیم:

چکارکردم که مستحق این عذابم؟

چرا خداوند این بلاهارا سرمن می آورد؟

داستانش از این قرار است.......

دختری به مادرش می گه :مادر, چرا من همش بد می آورم;

اواحتمالا یا امتحان ریاضی اش را خراب کرده

یا نامزدش به خاطر بهترین دوستش با او بدرفتاری کرده است

یک مادرخوب  می داندهنگامی که دخترش ناراحت است,فقط یک چیز می تواند اورا خوشحال کند .....

                    " درست کردن یک کیک خوشمزه"

در آن لحظه مادر دخترش را درآغوش می کشد ودر حالیکه سعی می کنداورا بخنداند,به آشپز خانه می برد.

در حالیکه مادر وسایل وموادلازم برای درست کردن یک کیک را آماده می کرد,دخترش در گوشه ای از آشپزخانه نشسته بود.

مادرش از او پرسید؟

"دخترعزیزم کیک دوست داری"

دختر جواب داد:

"البته مادر,می دونی که  عاشق کیکم"

مادرش گفت :

"بسیار خوب کمی از این روغن مایع بنوش"

دختر در حالیکه شکه شده بود,گفت:

"چی؟به هیچ وجه!!!``

مادر دوباره پرسید؟

"نظرت در مورد یک فنجان تخم مرغ خام چیه؟"

دختر در پاسخش گفت:

"مادر,داری شوخی می کنی"

بار دیگر مادر پرسید؟

"نظرت در موردخوردن کمی آردچیه؟"

دختر گفت :

"نه مادر مریض می شوم"

مادر پاسخ داد :

"همه این موادخام وبدمزه هستنداما اگر همه را باهم مخلوط کنیم...."

...آنها تبدیل به یک کیک خوشمزه می شوند.

خداوند همین گونه عمل میکند.

وقتی از خود می پرسیم چرا خداوند باعث می شود

که متحمل این همه سختی  شویم.

ما تشخیص نمی دهیم که چگونه و کجا این همه سختی ها ممکن است برایمان پیش آید.

فقط خداوند است که می داند چه وقت آن وقایع برایمان رخ می دهدو نمی گذارد آسب ببینیم.

لازم نیست که وقایع تلخ (خوردن مواد خام) را بپذیریم,به او اعتماد کنید....وببینید چه وقایع خارق العاده ای ومثل آن کیک خوشمزه رخ می دهد!

امید وارم هر روزتان مثل یک تکه کیک شیرین باشه.

از خوردن کیک لذت ببرید

اوه!منظورم از روزهایتان لذت ببرید.