aloneeyes_smn@yahoo.com

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 25 فروردین ماه سال 1386 ساعت 10:38 PM

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت:

مقصد ما خداست . کیست که با ما سفر کند؟

کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.

 

در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست .

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخر نیست .


مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند .اما اندکی ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همین بود .آن که مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .


و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسیددیگر نه قطاری بود و نه مسافری
.

جمعه 17 فروردین ماه سال 1386 ساعت 8:32 PM

وقتی دل ارزش خودش را از دست بدهد ..چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشند..وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی...وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشه گفته باشی...وقتی دیگر دفتر و قلم  هم تنهایت گذاشته باشند ...وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند ...وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی ...وقتی احساس کنی دیگر هیچ کس تو را درک نمی کند ...وقتی احساس کنی تنهاترین تنها هستی...وقتی باد شمع های روشن اتاقتو خاموش کنند...چشمهایت راببند..و از ته دل بخند...که با هر لبخند روحی خاموش جان می گیرد و درخت پیر جوان می شود!