aloneeyes_smn@yahoo.com

انگلیسی با موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 16 دی ماه سال 1386 ساعت 11:47 AM
سه شنبه 27 آذر ماه سال 1386 ساعت 5:36 PM

همیشه به یاد داشته باش

تا به فراموشی بسپاری

آنچه را که اندوهگینت می کند

اما...

هرگز فراموش نکن

که به یاد داشته باشی

آنچه که خوشحالت می کند.

شنبه 26 آبان ماه سال 1386 ساعت 1:53 PM

۱۸ سال گذشت...به همین راحتی...

و من ۱۸ ساله شدم....

دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386 ساعت 2:40 PM

   

خدایا!
دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم
شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند
از عظمت مهربانیت در حیرتم
چگونه به من محبت میکنی
در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است.
خد
ا
یا!
سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری
کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم.

چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386 ساعت 00:37 AM

 

بر روی ساحل ایستاده ام . یک کشتی در کنار من بادبان های سفیدش را به روی نسیم صبحگاهی می گشاید و آماده می شود تا در اقیانوس آبی حرکت کند . او نمادی از زیبایی و قدرت است . می ایستم و تماشایش می کنم تا این که عاقبت مانند تکه ای از ابر سفید که در محل تلاقی دریا و آسمان پدید می آید فرسنگ ها از من دور می شود .

است ؛ همین و بس . وقتی او از کنار من گذشت دارای دکل ، بادبان و تنه سنگینی بود و اکنون هم به همان بزرگی و قدرت است و می رود تا بار خود را به مقصد برساند .

گر چه اندازه او به تدریج در حیطه دید و رویت من کوچک و ناچیز شد ، اما او ذره ای از بزرگی و عظمتش را از دست نداده و درست در همان لحظه ای که فردی در کنار من می گوید : " او رفت ! " چشم های دیگری به تماشای او می نشیند و صدا های دیگر فریاد بر می آورد که : " او آمد " و این مفهوم مرگ در حیات مادی است .